تبليغاتX
بازهم ازعشق بگم
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت 20:59  توسط همیشه عاشق  | 
 

قلبم را عاشق کردی زود پر زدی

تنها می دانم که باید نوشت    که نوشتن مرا آرام کند  خدایا دیگر نمی دانم چه درست است

نمی دانم که آیا این هم امتحانی است از سویت؟! نمی خواهم دیگر نموتونم...می دانم که

تنها خود مقصرم...... می دانم خواهم ایستاد محکم  در برابر ناملایمات اگر خدایا تو راهم

نداشتم آن وقت چه؟؟؟؟ خدایا تو این  زمونه همه به فکر خویشن دیگر قلبها  را نمی توان

شناخت *   محبتها  *  عشق ها  *   همه وهمه خریدنی شدند...  ای کاش  در آن دوران که

عشق ها واقعی * محبتها وفادار بودند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت 20:57  توسط همیشه عاشق  | 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 21:11  توسط همیشه عاشق  | 

 اگر خوشت امد نظر یادتون نره


+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 21:44  توسط همیشه عاشق  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 21:41  توسط همیشه عاشق  | 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 21:39  توسط همیشه عاشق  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 21:34  توسط همیشه عاشق  | 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/18ساعت 21:31  توسط همیشه عاشق  | 
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
1024x768
+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 22:6  توسط همیشه عاشق  | 

 

روزی توی شهری تو را دیدم خندیدم ، مردم همه گفتند؛ او

 

 دیوانه است ، روزی دیگر تو را دیدم دگرگریه کردم ، مردم

 

 گفتند؛ او عاشق است

 

حال که تو را می بینم می خندیدم و گریه می کردم ، مردم

 

 گفتند : او " عاشق دیوانه " است ..

 

 

خواستم زندگی کنم راهم را بستند ...

 

خواستم راه عشق بروم گفتند گناه است ....

 

خواستم به ستایش روی آورم گفتند خلاف است ...

 

گریستم گفتند کودکانه است ....

 

خندیدم گفتند دیوانه است ...

 

و حال که هیچ نمی گویم می گویند ؛

 

عاشــــــــــــق است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:52  توسط همیشه عاشق  | 
 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:51  توسط همیشه عاشق  | 
 

دل !.....

دل شيشه اميد است به او دست نزنيد ، مي شكند

آنجا آتشكده عشق است ، خاموش نكنيد آنجا را ، سرزمين عجايب است خوب

تماشا كنيد

باز هم از درون سينه صدايي مي آيد در آنسوي سينه چيزي حركت مي كند در

آنجا عضوي مي لرزد ،كيست كه در آنجا صدا مي كند؟ چيست در آن طرف سينه

مي لرزد ؟ چه چيز است كه آرام آرام در حركت است؟

يك دل !

آري يك دل ، دنياي بزرگي در يك سينه كوچك ، عالم با عظمتي آكنده از اسرار

نهان ،آتشكده شكوهمندي كه پر از شعله و حركت ويك سرزمين عجيب و پر

ماجرا. راستي كه دل موجود عجيبي است گاهي سركش و شعله ور وزماني فرو

خفته و خاموش. آنجا جلوه گاه اسرار حق است آنجا آفريننده نقش هاي زيبايي

از حقايق آسماني و روحاني است .خداي بزرگ عشق را آفريد تا چهره حيات و

همه مظاهر خلقت در نظر انسان خاك نشين زيبا جلوه كند وآنگاه دل را آفريد

تا قرار گاه اين هديه بزرگ آسماني گردد وگاهي از عشق سيه چشمي به فرياد

آيد.

دل سرزمين عجيبي است از آنجا مهر و وفا مي بارد ،كينه و حسد مي لرزد ، پر از

محبت و وفاست ويا آكنده از نفرت و بي زاري . گاهي دستخوش انديشه هاي

مقدس و آسماني مي گردد و زماني اسير هوس هاي اهريمني مي شود ونمي

دانم اين دل ، اين يك عضو كوچك چه كرده است كه مدام از اين رو به آن رو

مي شود گاهي از غم مي نالد و گاهي از شادي ميشكند

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:50  توسط همیشه عاشق  | 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

 

نامه بي جواب

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي

آره بازم منم ، همون ديونه هميشگي

فداي مهربونيات چه مي كني با سرنوشت

دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون

فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون

فداي تو نمي دوني بي تو چه دردي مي كشم

حقيقتو واست بگم ، به آخر خط رسيدم

رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي

نمي دوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت

براي مهربونيات ، نوازشات ، بوسيد نت

فداي تو يه وقت شبا ، بي خوابي خستت نكنه

غم غريبي عزيزم زرد و شكستت نكنه

اگه واست زحكتي نيست بر سر عهدمون بمون

منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون

از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه خون

همش يه چشمم به دره چشم ديگم به آسمون

يادت مي آد گريه هامو ريختم كنار پنجره ؟

داد كشيدم تو رو خدا نامه بده يادت نره

يادت مي آد خنديدي و گفتي حالا بزار برم

تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم

امروز ديدم ديگه داري فراموشم مي كني

فانوس آرزوهامو داري خاموش مي كني

گفتم واست نامه بدم نگي عجب چه بي وفاست

با اين كه من خوب مي دونم جواب نامه با خداست

وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهونه گير

مگه نگفتم چشماتو از چشم من هيچ وقت نگير

دلم واست شور مي زنه اين دل و بي خبر نزار

تو رو خدا با خوبيات رو هيچ دلي اثر نزار

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:46  توسط همیشه عاشق  | 

یه روزی واسم نوشتی رو بخار پشت شیشه

که خیلی دوست دارم من زندگی بی تو نمی شه

تا که روزی دستی اومد اون نوشته ها رو پاک کرد

 گل احساسم و چید بعدش بردش و خاک کرد

تا که یک روز تو رو دیدم پشت پنجره نشستی

تا چشت به چشمم افتاد خیلی محکم او نو بستی

بعد از اون دیگه رو شیشه اون نوشته رو ندیدم

آخرش عشق تو کشتم روی اسمت خط کشیدم

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:45  توسط همیشه عاشق  | 
         «دلشکـــــــــــــــــــــــسته »               

 

 

یه شب که داشتم تو خیابون های شهرعشق قدم می زدم گذرم افتاد به

 

 قبرستان شهر عشق ، خیلی تعجب کردم تا چشمم کا ر می کرد

 

 قبر بود پیش خودم گفتم یعنی اینقدر دلشکسته و مرده وجود داره ، همین

 

طور که می رفتم متوجه یه دلشکسته شدم که انگار تازه خاک شده بود

 

 جلو رفتم و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده و کنار قبر نشستم و

 

براش دعا کردم وقتی برگا رو زدم

 

 کنار دیدم اون دل دل همون کسی بود ، که باعث شد دل من خیلی وقت

 

پیش ها بمیره .... آره دست تقدیر این طور خواست اونکی که دل من و شکسته بود ؛

 

 حالا یه کسی پیدا شده  که باعث بشه

 

دل اون و  بشکنه !

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:43  توسط همیشه عاشق  | 

اگر دبیر بینش بودم ؛ بعد از خدا تورا می پرستیدم ، اگر دبیر شمیمی بودم

 

چنان وجودم را در وجودت حل می کردم که هرگز تجزیه نشود ؛

 

 اگر دبیر ریاضی بودم به تو نشان می دادم که چگونه شعاع نگاهت از

 

مرکز قلبم می گذرد ؛ اگر دبیر ورزش بودم توپ نگاهم را در دروازه ی

 

قلبت گل می کردم

 

 اگر دبیر جغرافیا بودم به همه می گفتم که خوش آب و هوا ترین نقطه

 

جهان  آغوش گرم توست ؛

 

 اگر دبیر تاریخ بودم نشان می دادم عشق شیرین و فرهاد نقطه ی

 

کوریست در مقابل عشق و من و تو ؛ اگر دبیر خارجه

 

 بودم فریاد می زدم I love you… .

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:43  توسط همیشه عاشق  | 
+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:42  توسط همیشه عاشق  | 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "


استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت

. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم

 و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."


استاد گفت: " عشق يعنی همين! "


 شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "


استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد:

 که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم

 و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم،

 باز هم دست خالی برگردم."


استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! 

                     

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:36  توسط همیشه عاشق  | 
سکوتی میکنم سنگین تراز فریاد...

 

  هوا ترست به رنگ هواي چشمانت
دوباره فال گرفتم براي چشمانت
اگر چه كوچك و تنگ است حجم اين دنيا
قبول كن كه بريزم به پاي چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز ياد خواهي بر د
اگر چه خوانده ام از جاي جاي چشمانت
دلم مسافر تنهاي شهر شب بو هاست
كه مانده در عطش كوچه هاي چشمانت
تمام آينه ها نذر ياس لبخندت
جنون آبي در يا فداي چشمانت
چه مي شود تو صدايم كني به لهجه موج
به لحن نقره اي و بي صداي چشمانت
تو هيچ وقت پس از صبر من نمي آيي
در انتظار چه خاليست جاي چشمانت
به انتهاي جنونم رسيده ام اكنون
به انتهاي خود و ابتداي چشمانت
من و غروب و سكوت و شكستن و پاييز
تو و نيامدن و عشوه هاي چشمانت
خدا كند كه بداني چه قدر محتاج ست
نگاه خسته من به دعاي چشمانت...

 

خداوندا

تو میدانی که انسان بودن وماندن در این دنیا

چه دشوار است چه زجری می کشد

آنکس که انسان است و از احساس سرشار

 

...تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من

چه جنوني٬چه نيازي٬چه غميست..

يا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد

چه عذاب و ستمي ست

دردم اين نيست ولي

دردم اين است که من بي تو دگر

از جهان دورم و بي خويشتنم

پو پکم! آهو کم!

تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم...!

نــازنیــن....

دلــم هــوای بــودنیهــایـــت را کــرده..

گــفتــه بــودم نــفــسهــایم بــی هــوای تــو بـغــض مــی شــوند..

و از گـــوشـــهء چــشــمــم مــی بـــارنــد؟؟؟؟

نـمــی دانـــم چــنـــدبــار بــرای هـــوای ابــریـــت گــریــســتــــم....

و تـــو بــر ســرم فــــریــاد کــشــیــدی کـه نـبـــار و مــن بـــاز بـــاریــدم....

 

 

نمی دانم جرمم چه بود که اینگونه باید مجازات می شدم!!!؟؟؟

نمی دانم که در این غربت تنهایی چگونه سر کنم

فقط می دانم که دیگر نباید قلب خود را بازیچه کنم

در دنیایی که پر از دروغ و نیرنگ است عاشقی را جایی نیست

عشق را در کفنی سفید پوشانیدند و به خاک سپردند

و بر تن زشتی و پلیدی لباسی زیبا و رنگین کردند...!!!!!!

شکستم غرورم

گسستم همه بندبندوجودم

تاکه چه شود؟خودندانم خودندانم

بازآی

بازآی ای رفته از برم

باشددوباره زین راه گذرم

گر نخواهی زین من این گذرم

من نیز دگرباره بگذرم

عجب بزمیست این سحرم

خدا داند که بی تو درگذرم

همین باشد زین من خبرم

تا که تو آیی و نماند اثرم

 

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

                                           سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت

 

 

 

 

 

 

 

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد

بیدار باش

من با سبدی پر از بوسه می آیم

و آنرا قبل از چیدن ستاره های قلبت روی گونه هایت می کارم

تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:32  توسط همیشه عاشق  | 
 معلم گفت : دفترها بیرون. مشق فردا را روی تخته می نویسم.

 بنویسید : کینه.

 بنویسید : نفرت.

 بنویسید : غصه.

 بعد گفت : امشب تمام اینها را تمرین کنید.

 تمرین کنید که فردا ببینم. فقط به یاد داشته باشید که درس امروز ، درس زندگی است.

 فردا با افتخار دفترم را روبه رویش گذاشتم.

 با خودکار قرمز بر تمامی صفحات خط کشید :

 رج زده ای. قبول نیست . امشب دوباره بنویس.

 دوباره.

 سه بار ه و

  ده باره.

  مقبول نبود.

  از روی حرص روی دست همکلاسیم را نگاه کردم.

 نه به قصد تقلب بل برای یادگیری.

  نوشته بود :

  کینه                           نفرت                           غصه

  مهر                           گذشت                           شادی

  مهر                           گذشت                           شادی

  مهر                            گذشت                           شادی

 . . .                             . . .                              . . .

  بهترین نمره کلاس برای او بود.

  و من شکست خورده مشق معلم 

  و بازی زندگی

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:27  توسط همیشه عاشق  | 

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "


استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت

. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم

 و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."


استاد گفت: " عشق يعنی همين! "


 شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "


استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد:

 که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم

 و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم،

 باز هم دست خالی برگردم."


استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! 

                     

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 20:23  توسط همیشه عاشق  | 
برای عشقم

برای هميشه عاشقتم ....حتی مرگم نمی تونه اين عشق و از من بگيره!!!!!

 
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 20:22  توسط همیشه عاشق  | 
برای عشقم

برای هميشه عاشقتم ....حتی مرگم نمی تونه اين عشق و از من بگيره!!!!!

 
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 20:21  توسط همیشه عاشق  | 

ما قسمت عاشقانه هم بوديم

فقط بلد نبوديم

با افكار عاشقانه خود                             

بلند بلند

سكوت كنيم

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 20:21  توسط همیشه عاشق  | 
   

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "


استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت

. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم

 و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."


استاد گفت: " عشق يعنی همين! "


 شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "


استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد:

 که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم

 و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم،

 باز هم دست خالی برگردم."


استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! 

                     

   

            دوستدار همه شما : عاشق تنها  

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 20:18  توسط همیشه عاشق  | 
شبي خواب ديدم با خدا کنار ساحل قدم مي زنم رد پاي هر دوي ما روي ساحل بود وقتي برگشتم و به گذشته نگاه کردم،ديدم در مواقع سختي تنها يک رد پا کنار ساحل است، پس به خدا گله کردم و گفتم: خدايا چرا در مواقع سختي مارا تنها گذاشتی خدا لبخندي زد گفت: در آن مواقع تو بر دوش من بودی
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 20:9  توسط همیشه عاشق  | 
شبي خواب ديدم با خدا کنار ساحل قدم مي زنم رد پاي هر دوي ما روي ساحل بود وقتي برگشتم و به گذشته نگاه کردم،ديدم در مواقع سختي تنها يک رد پا کنار ساحل است، پس به خدا گله کردم و گفتم: خدايا چرا در مواقع سختي مارا تنها گذاشتی خدا لبخندي زد گفت: در آن مواقع تو بر دوش من بودی
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 20:9  توسط همیشه عاشق  | 

منتظر باش
0و منتظر باش

پرنده ی عشقم

را راهی میکنم

            پرواز میدهم به سمت دلت

و چه سخت است

اگر

مرا رها کنی

و سختتر آنستکه

بی بال و پرش کنی

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 17:0  توسط همیشه عاشق  | 

گویی که بارامیزند امشب به قلب ساده ام

امشب نباید بگذرد   کامشب زپا افتاده ام

من شهر خود را برده ام  تا اوجها تا آسمان

امشب ولی دل را به یک شهر پراز غم داده ام

آرام من بگذر از این شهر غریب و آشنا

یک لحظه خوبم خوب من  یک لحظه مست از باده ام

بنگر مرا این قلب من   من شاید اینجا نیستم

من یک نگاه پر زغم   من ساده ای دلداده ام

ای آشنای خوابها    بگذر زخواب و زود باش

من پشت درب خوابها  در انتظار استاده ام

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 16:58  توسط همیشه عاشق  | 
فرق منو تو

گفتي عاشقمي . گفتم دوستت دارم .

گفتي اگه يه روز نبينمت مي ميرم . گفتم من فقط ناراحت ميشم .

گفتي من به جز تو به كسي فكر نمي كنم . گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم .

گفتي تا ابد تو قلب مني . گفتم فعلا تو قلبم جا داري .

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم . گفتم اگه تو بري با يكي ديگه من فقط دلم مي خواد طرفو خفه كنم

گفتي ......... گفتم ............

حالا فكر كردي فرق ما ايناست ?

فرق ما اينه كه تو دروغ مي گفتي ? من راستشو مي گفتم !

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 16:56  توسط همیشه عاشق  | 

عشق چیست؟


        

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "


استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "


شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت

. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم

 و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."


استاد گفت: " عشق يعنی همين! "


 شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "


استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "


شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد:

 که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم

 و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم،

 باز هم دست خالی برگردم."


استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!! 

                     

   

            دوستدار همه شما :شبگرد تنها          

                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 16:30  توسط همیشه عاشق  | 

من ازيك شكست عاشقانه مي ايم .بگذاريد همه براي اين اعتراف تلخ سرزنشم كنند.به نظر من  عشق نه براي زندگي كردن است نه براي دوباره ماندن. ميگويند از صبح بنويس از افتاب سوزان ومن چگونه از خورشيد بنويسم وقتي تمام وقت باران اشكهاي چشمانم راشسته است.همه دلشان نقشهاي مثبت مي خواهد وادمهاي خوشحال اما من گمان ميكنم اين خيلي خوب است كه نميتوانم اداي ادمهاي خوشحال را در بياورم.بي ستاره ام زرد وبي كس باطعم معطر بهار كه حضورش تنها معجزه لحظه هاي تنهاي من است.قيمت وفا شايد گران تر از ان بود كه بهانه دوست داشتني زندگيم ازعهده داشتنش برايد.سقف اعتماد تعميري است مدام چكه ميكند اغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او كه بايد باشد خالي است.نمي توانم باورش كنم نه رفتنش ونه ماندنش را.مهم نيست تمام سر زنشها را دوست دارم به بهانه تنها تولد حقايق غم انگيزي   كه درد را به درد مي اورد واتش را ميسوزاند.اين دل  ديوانه هميشه يك  ادم مغرورحقيقي  داشته است.اگر ترانه هايم ثمره تخيل بود به جنون نمي رسيد اعتراضي نيست كسي كه به او نمي رسد به جنون رسيده از او راضي است.خلاصه غم سنگيني ست اگر سرنخواستن دلي دعوا باشد.اما هميشه حق با برنده ها نيست مي شود در عين بازنده بودن سر بلند بود واو را از كوچه هاي  دنيا گداي كرد.راستي قرار بود حقيقتي بگويم سخت ا ست بي علاج ست دانستنش ادم را كم كم مي كشد گريه شبانه مي اورد اما همين است خبر ناگوار و واقعي است او يكي را جز من داشت. سكوت ميكنم تا به اخرين خاكسترهاي ارزوي بر باد رفته ام ابرو مندانه باشد گريه ميكنم باشكوه مثل اقيانوس بلند مثل اورست او نميشنود ونميداند كه ماه خوشبختي مشترك همه بي ستاره هاست.يك سوا