تبليغاتX
بازهم ازعشق بگم -

 

روزی توی شهری تو را دیدم خندیدم ، مردم همه گفتند؛ او

 

 دیوانه است ، روزی دیگر تو را دیدم دگرگریه کردم ، مردم

 

 گفتند؛ او عاشق است

 

حال که تو را می بینم می خندیدم و گریه می کردم ، مردم

 

 گفتند : او " عاشق دیوانه " است ..

 

 

خواستم زندگی کنم راهم را بستند ...

 

خواستم راه عشق بروم گفتند گناه است ....

 

خواستم به ستایش روی آورم گفتند خلاف است ...

 

گریستم گفتند کودکانه است ....

 

خندیدم گفتند دیوانه است ...

 

و حال که هیچ نمی گویم می گویند ؛

 

عاشــــــــــــق است

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 21:52  توسط همیشه عاشق  | 
 
>