و من حیوانی خانگی داشتم
نامش:"ماهی ."
بزرگتر از من
با چشمانی وق زده
همیشه وارونه
کمی دوست
کمی مهربان
پیچیده در لباس مادرم
می گشت در میان آدم ها
صدا می زد :"آب !"
هر بار که باز می کردم دکمه های سرخ دامنش
"ماهی های سرخ
لباس های مادرشان را
به دریا می ریزند!"
+
نوشته شده در دوشنبه
1385/12/14ساعت 21:45 توسط همیشه عاشق
|