
نمی دانی که در غربت چه اندوهی به دل دارم
غم تنها نشستن را سحر تا شام می بارم
اميدم رنگ شب دارد در آغوش پر از باران
به ياد خنده های تو به قلبت عشق می کارم
زمان رفتن قلبم چرا لبریز غم گشتی؟
که من امروز می دانم تويی لبخند دلدارم
نگاهم کردی و رفتی به سوی ساحلی تنها
منم بيمار چشم تو تويی لطف پرستارم
يکی تنها رها می شد در اين رسوايی ممتد
تو پيجک باش در قلبم که من پهنای ديوارم
نظر کردی به آغوشم که شايد مامنی باشد
ندانستی که در بستر چه اندوهی به دل دارم